داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.

 

 

در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

 

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.

 

 

دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .

 

 

هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :

 

 

پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟

 

زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.

 

 

سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند .

 

 

پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .

 

به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛

 

 

چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن.

 

 

زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!

 

 

پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.

 

پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.

 

 

در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟

 

 

پیرمرد با تعجب پرسید:منظورتان کدام پسرهاست ؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم.




 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:16 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46217 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396